چو سلطان دین سوی میدان کینه

چو سلطان دین سوی میدان کینه

روان شد به ناگاه گریان سکینه

به دنبال او گفت با سوز سینه

عنان را نگه دار تو ای بی قرینه

پدر یک دم از مهر سویم نظر کن

دخیل ای پدر جان تو ترک سفر کن

صفحه 52